![]() |
![]() |
|
| غربت سرد تنهایی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم اسفند 1388ساعت 19:22 توسط ناصر |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 20:6 توسط ناصر |
|
|
سلام به دوستای گلم
امیدوارم هر جا که هستید خوش باشید بعضی از شما ها مدرسه میرید بعضی ها دانشگاه عده ای هم تصمیم گرفتن طور دیگه ای به زندگی برسن خلاصه هر کس سرنوشته خودشو رقم میزنه و من هم امیدوارم هر تصمیمی که میگیرید خوب فکر کنید البته من پیش شما دوستان خیلی کم تجربه هستم و نباید این حرفا رو میزدم آخه میدونید من این وبلاگو باز کردم تا حرفای دلمو بزنم از شما ها هم خیلی ممنون که برا من وقت میزارید میخوام براتون به داستان بگم واسه دو تا از دوستامه که یکیشون اسمش علی و اون یکی رضاست هر دوتاشون دانشجو هستن علی یه روز تو راه دانشگاه با یه دختری آشنا میشه و بهش پیشنهاده دوستی میده دختره شماره رو میگیره و میره بعده ۱ هفته دختره زنگ میزنه البته اونی که زنگ میزنه یه دختره دیگه بود که خودشو اون دختره معرفی کرده بود اسمه دختره هم فرناز بود خلاصه علی بدونه اینکه بفهمه داره با کی حرف میزنه به فرناز دل میبنده بعده ۱ ماه علی و فرناز قرار میزارن تا هم دیگه رو ببینن وقتی علی فرنازو میبینه هم شوکه میشه و هم ناراحت که این همون دختره نیست که بهش شماره داده خلاصه علی تصمیم میگیره رابطه رو قطع کنه از اینجا هم فرناز هم به علی خیلی دل بسته بود علی هم هر کاری میکرد نمیتونست دختره رو از خودش جدا کنه رضا بهش پیشنهاد میده که به دختره بگه داره با دختر خالش ازدواج میکنه علی هم قبول میکنه ولی به شرطه اینکه رضا به دختره بگه بعد رضا به دختره زنگ میزنه و همه چیزو مودبانه میگه فرنازم به زور قبول میکنه بعده ۱ ماه فرناز به رضا اس ام اس میزنه که میخوام باهات دوست شم رضا هم با هزاران شرط قبول میکنه که یکی از این شرط ها دل نبستن به همدیگه بود الان هم بعد ۴ ماه فرناز داره به رضا دل میبنده حالا میشه بگین رضا چیکار میتونه بکنه؟ از شما دوستای خوبم میخوام به رضا کمک کنید که چه جوری تصمیم بگیره |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 17:58 توسط ناصر |
|
هیچکس اشکی برای ما نریخت
هر که با ما بود از ما میگریخت چند روزیست حالم دیدنیست حال من از این و آن پرسیدنیست گاه بر روی زمین زل میزنم گاه بر حافظ تفعل میزنم حافظ دیوانه فالم را گرفت یک غزل آمد که حالم را گرفت گفت :ما زیاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه میپنداشتیم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 18:12 توسط ناصر |
|
|
بیهوده مکن عمر گران صرف رفیقان
عمر صرف کسی کن که دلش جان تو باشد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 0:15 توسط ناصر |
|
|
ای دوست دلت همیشه زندان من است
آتشکده عشق تو از آن من است آن روز که لحضه وداع من و توست آن شوم ترین لحضه ی دیدار من است |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 18:45 توسط ناصر |
|
|
یا رب دل دوستان پر از غم نکنی با تیر قضا قامت ما خم نکنی ای چرخ تو را به حق قرآنسوگند یک مو ز سر رفیق ما کم نکنی
سیب سرخی روبه من بخشید و رفت عاقبت بر عشق من خندیدو رفت اشک در چشمان سردم حلقه زد بی معرفت گریه ام را دید و رفت
ای رفیق مهربان هر شب دعایت میکنم |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 0:44 توسط ناصر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
خسته نباشید این وبلاگ برای دوستانی باز شده که جرات گفتن حرفای دلشونو دارن
این کلبه ی سرد غربت زده که از هرچی دروغ و کلک دور شده و درش برا همه بازه امیدوارم با حضورتان سردی آنرا به گرمی تبدیل کنید |
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1388 مهر 1387 شهریور 1387 |
| نویسندگان |
|
ناصر نادی |
| پیوندها |
|
دوستانه(علیرضا جون) shayatin |
|
RSS
|